راستی... هر "سلام" را خداحافظی باید؟؟!
رسم هر " سلام "اینگونه باید؟؟!
"سلام" یعنی دست دوستی و یا آغاز دشمنی؟؟!
کوچک که بودم شنیده بودم "سلام" یعنی سلامتی....
و حال هر " سلام" را یک خداحافظی، خداحافظی ست...
آری آغاز هر دلتنگی "سلامی" دیگر است...
راستی... هر "سلام" را خداحافظی باید؟؟!
رسم هر " سلام "اینگونه باید؟؟!
"سلام" یعنی دست دوستی و یا آغاز دشمنی؟؟!
کوچک که بودم شنیده بودم "سلام" یعنی سلامتی....
و حال هر " سلام" را یک خداحافظی، خداحافظی ست...
آری آغاز هر دلتنگی "سلامی" دیگر است...
درد و دل را چه سود ؟ یافتن هم صحبتی را چه سود؟ میدانم درد آن هم درد احساس سخت است،
اما تو لحظه ای درد دیگران را به یاد آور!
حتما تسلی خواهی گرفت! یقینا آرام خواهی شد حتی برای یک آن!
و نه آن آرامش روزهای گذشته ات...
ای دل اگر آدمین هم گرگ شده اند اما در لباس فرشته ، تو تنها به یاد آور خدایی همین نزدیکی ها هست... او خود تمام داشته ها و نداشته ها را شاهد بوده است،
آیا او را برای تو کافی نیست؟!
بگذار بی ایمانان که از خدایی بالاتر هم از دروغ و دل شکستن دیگران نمیترسند و تنها به خاطر او ، و نه به خاطر تو که بنده ای ... آری بگذار همانان زندگیشان را که یقین میکنند خوشبختی است طی کنند ، همان ها هم روزی خواهند فهمید که دنیا را هم پایانی است،و تو نیز آن ها را واگذار به قادر مطلق کن و بدان که تنها اوست که هم عادل و هم با انصاف است....
**برنامه ها و سریال های این ماهواره کوفتی چیه میبینین؟! اینقدر هم با لذت برای همدیگه تعریف میکنین که انگار آخر عشقه اون وقت شما هم دوست دارین لاو بترکونین. اونم چه لاوی. لاو ظاهری!
آخه اگه دیگران رو گول میزنین لااقل یکم با خودتون رو راست باشین، یکم به محتواشون فکر کنین آره فقط یکم. جای دوری نمیره... فکر کنین ببینین کجای اون ها عشق و علاقه میاره؟ ببینید به جز خیانت چیز دیگه ای یاد میگیرین؟... خیــــانت!
کافیه تاثیرشو تو اطرافیانتون ببینید همه اونا که طرفدار این برنامه ها هستن تاثیر هم گرفتن چون اینا واسه همین ساخته شدن اگه بیننده تاثیر نگیره که اونا بیخودی کارو هزینه میکنن!
همه اونا که تو اینجور برنامه ها غرق میشن عشق به منظور خیانت یعنی خیانت با بسته بندی عشق میشه عادتشون و به هر کسی که سر راهشون سبز بشه فقط خیانت میکنن. اه عشق لحظه ای![]()
حالا جمعه شبها دیدن داستان عشق کورکورانه دوتا جوون صفای بیشتری داره یا سریال شهید بابایی؟!
***میخوام دیگه ننویسم. با نوشتن میون این آدم های بی درک ، و هم احساس شدن با احساس دیگران و نوشتن از اونها فقط خودمو شکوند و ناخواسته منو شبیهه اون ها کرد، مجبورم اون همه جمله هایی رو که از صبح تا شب تو ذهنم میاد رو سرکوب کنم و بشکنم... یادش بخیر یه روز به خاطر نوشته هام نوشته هایی که رو همه تاثیر میذاشت ازم میخواستن که نویسنده بشمً اما حالا همش شد مضحکه ی یه عده.
خدایا این تقصیر تخیل منه که تو بهم بخشیدی یا استفاده ی غلط من؟! نمیدونم. دیگه فضای مجازی هم نمیام از فیس گرفته تا مسنجر و بلاگ.. تنها جاییکه میرم و مینویسم اون هم از واقعیت ها همین وبلاگ خودمه اندازه ی بچه ی نداشتم دوسش دارم! چون چیزایی که توش نوشتم جزء خیال پردازی هایی که باعث زجرم شدن نبودن. همه احساس واقعیمو اینجا آوردم.... نوشته هام واسه روزهای آرامشم ، تفکر پاک و بی دغدغه ام بودن .
خواننده ی نوشته هام خدایا تنها تو باشی برام کافیه، چون تنها تویی که منو همونطور که هستم میشناسی و بها میدی ..... (هر کسی از ظن خود شد یار من)
****(ف) که میای نظر میذاری و میری آخه این چه مدل نظر دادنه؟ قصدی داری؟ من به تو بدی کردم که حقم باشه جلوی دیگران بشی واسم اسباب درد و غصه؟؟؟! میدونی باعث شدی بهونه بدی دست آدم ها واسه خون کردن دل من؟! واسه اینکه لال بشم و قدرت دفاع از خودمم نداشته باشم؟؟!
خدا خودش شاهده و شما هیچیــــد.
*****کاش آدم ها رنگین کمون نمیشدن تا راحت میشد فهمید هم رنگت هستن یا نه..
******سخن آخر: به قول حاج رسول: به کسی چه مربوطه خوبم یا بد من در خونه ی کریم اومدم!
داشت یادم میرفت آهای اونی که به اسم ( بعدا منو میشناسی) نظر گذاشتی که چرا عکس دجال رو گذاشتم به عرضت برسونم که قصدی نبود، بی توجهیم باعث شد شما چرا اونطور توهین کردی؟ بعدم همینجوریشم میشناسمت یا همون عهد بستیم!
یا علی...![]()
دلتنگی هایم، تنهایی هایم و شادی ها و خوشی هایم
مینویسم از ۲۰ سالگی ام ، از روزهای هم دردی با احساس دیگران و
همتا شدن با آنان حتی در یک حد یک نوشته
مینویسم از ۲۰ سالگی ام از زیبایی هایم ، از شادابی ، جوانی ام و هیجانم....
مینویسم از ۲۰ سالگی ام از دلتنگی هایم برای لحظه لحظه های شاد کودکانه ام ،
که با هر پلک زدن تنها لحظه ای را به یادم می آورد
مینویسم از ۲۰ سالگی ام ، از ذهنیاتم ، از خیالاتم و از آرزوهای آینده ام
مینویسم از ۲۰ سالگی ام از کینه هایم ، دردهایم از ۲۰ سالگی ام و تمام دلبستگی هایم
و از ۲۰ سالگی ام و تمام غفلت های روزهای گذشته ام و درس های نگرفته!
آری مینویسم از ۲۰ سالگ ام تا مبادا روزی فراموشم شود که من هم روزی ۲۰ ساله بودم....
و من اکنون بیست بیستم...!
فصل دل من باییز بود و میبنداشتم غصه های زرد عمرم را نخواهم دید
آه ... اما همان باییز سردی استخوان سوز تنهایی لحظه ها را بر من چشانید
چقدر چشمانم بی روح و خسته گشه
باییز... باییزی که دوست داشتنی من بودی
چشمان سیاهم دیگر توان سرمایت ندارند
تمام چشمم را بگیــر و بگذار بر لحظه های تلخ تو تنها نبارد
دیگر بارانی نیست.... بارانت مهربان نیست...
تمام باران را از چشمان من نظاره گر باش
در آن دم که آسوده گشتی ، همان دم ، بی جان رهایم کن...
این من نه منم گویی کیست
گویا نه منم در دهنم گویی کیست
من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کن که منش پیرهنم گویی کیست
*هیسسس.... هیچی نگو بذار تو دلت بمونه. همون "من نه منم" بمونی خیلی بیشتر خوش به حالته...
*![]()